هیچ اندر هیچ اندر هیچ اندر من... - تاریخ: 1396/8/28 ساعت: 20:22
چشمانت کجا را میپایند؟دیگر کسی نمانده.دیگر کسی برایمان دل نمیسوزاند.به انزال های نارس روح های بی پناهمان سوگند.دیگر کسی نمانده است.جز همین تکه پوسیده استخان های سگی ولگرد.پینک فلوید.لطفا خفه شو....ستاره ای در اسمان داشتم.که سیاه چاله ها ب
انتحار - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 11:43
من یه شانسی دارم.تخیول.قوهxa0 ادراکات خود ساختم و پرداختم تا حدیه که ممکنه مدت ها به یه صحنه انتزاعی فکر کنم و برسیش کنم...یه ماهی دارم که شش ماهه با منه.تو ی لیوان زندگی میکنه.یعنی شرایط زیستش این طوره! ساعت ها بهش نگاه کردم.خیلی بهش فکر کردم چطور میشه بهش فهموند دنیا این لیوانه نیست!دنیا خیلی بزرگ...
مثنوی معنوی - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
تو مکن تهدیدم از کشتن که من تشنه ی زارم به خون خویشتن... این حیوان.این من.به قول فرانسیس اسیزی،این الاغی که برادر من است... در چاه طبیعتش به چرایی عبث.. پ،ن چرا= چریدنxa0 +xa0نوشته شده در xa0شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:4xa0 توسطxa0علی پور اقدمxa0 |xa0
حکایت روز های بی زندگی... - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
آنها نمیدانستند دیوار ها موش دارند.موش ها گوش دارند. وقتی سرباز ها با تفنگ هایشان منتظر فرمان آتش بودند.آنها دانستند که دیوار ها خیانت کرده اند و موش ها حرف توی دهانشان نمانده است. دیروز توی مترو بودم.پیر مردی از من پرسید پسر جان.ساعت چند است؟گفتم چهار و پنجاه دقیقه.گفت گمان نمیکنم.گفتم پس چرا میپرس...
ادم پوچ - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
دو روز تلخ زندگی قصه ی تلخ مردنم امید یک روز زندگی دنبال خو با گور بردنم آدمِ پوچی مثلِ مه کجا بریت که جاش بَشت با چه زبونی گَپ بزنت تا یکی آشناش بشت موات از ایجا دور بشم جایی برم که چوک اَرُم غیر از خیال خوب خوم هیچی نَهستَه تو سرم ای دل دگه گولم مزن مه بشته گولت ناخارم برگشتن اینین ای سفر دنبال خو...
زندگانی با طعم کافور - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
زمستان سال 92 خیلی سرد بود.در انجماد تهران و سرمایی منفی هزاران درجه بودم.در ان یخبندان تب داشتم و در حرارتی توصیف ناپذیر میسوختم.این نوشته برای ان روزهاست.روزهایی که از فرط اندوه کلمه قی میکردم. چندی پیش این نوشته را از میان انبوه نوشته ها یافتم.بعد از خواندنش چقدر دوستش داشتم و چقدر نابودم کرد.من ...
جوخه - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
حرص و ولع نوشتن به جانم افتاده است.از ان زمان که رابطه ام را با اکثر ادم ها قطع کردم یک جور جنون دارم. اگر این کهنه وبلاگ نبود شاید کارم به لزوم سلسله میکشید و دار المجانین.کجای قصه بودیم؟ نمیدانم. چه فرقی میکند مرد؟دوباره بباف و پشت هر تخیولاتت حرف هایت را بزن.به که؟باز هم چه فرق میکند؟همین چند خوا...
برای ش. ... - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
فلش بک زدن به گذشته یک بیماری وحشت ناکه تو من.از حافظه قویم ک چیزی نمیشه گفت.همین ک میدونی فلان روز در چهار سال پیش کجا بودی و چه کردی... هنوزم از جلو در دانشگاه تهران که رد میشم یاد اون روز برفی می افتم که داشتم میرفتم سربازی و تو از در دانشگاه اومدی بیرون.منو دیدی و به عنوان خداحافظی شام بیرون بود...
ابزورد - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
وقتی سپیدی تنت با سیاهی تن هایشان یکی شد.من در اعماق رویاهایم نظار گر یغما رفتن تخت جمشید سرزمینم بودم.که در اتشی لبالب از کینه میسوخت.به که توان گفت درد ریز مرگ شدن را.وقتی از هر سو زندگی به ابتذال کشیده میشود،درد تقلایی کور برای زنده ماندن را.و ادامه حیات در تن و رگ های سبز این گیاهان مقدس.اینان ک...
ابزورد 2 - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
میگفت:از کجا معلوم؟شاید تمام پرنده ها دربدرن تا قفس گیر بیارن.مثل ادما که اینهمه میدئن ک تو ی چار دیواری تا اخر عمر بپوسن! گفتم برو بی بی.این پرنده ها پرواز کردن!پرواز ک کنی حبس و چارمیخ کجا بهت خوش میاد؟ گفت نه علی!من ی چیز میدونم ک میگم.این پرنده ها اینهمه پر میزن که ی قفس پیدا کنن. اخه میدونی؟قفس...
نیمه شب های روشن - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
برای مهران.ج.م یه روز از خواب پا میشی میبنی روزای خوشت تموم شده دایی! میبنی از سر در خونت تااااا نا کجا آمادتو گه گرفته...میمونی بین یه توالت بزرگ اجتماع انسانی.بلولی و نفس بکشی. اون عکسی ک از دیوار نوشته های آلمان برام فرستادی رو یادته؟اره...همونه...گر گرفتم و دارم میسوزم.از ختجرای بیشماری ک خوردم....
چاک - تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 20:01
نقل است روزی از بازار میگذشت دید جوانی سخت گریه میکند گفت چرا گریه میکنی؟ گفت:دوستی داشتم که بمرد! گفت:احمق!چرا دوستی بگیری که بمیرد؟! عطار نیشابوری/تذکره الاولیا/شرح زندگی شبلی. +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:20xa0 توسطxa0علی پور اقدمxa0 |xa0