رهگذر تکانم داد.گفت اقا.گفتم بله؟گفت بوی شراب هفت هزار ساله میدهی.گفتم برای خماران میکده های سوت و کور تهران ارمغانی اوردم.گفت چه؟گفتم هوای در ریه های ان زن مو طلایی گفت مگر میشود در این سرای بی ریشه ریشه در وجود زنی زد که مستانه تبر در دست دارد تا ریشه های مردانه ات را بزند؟گفتم مرا که گویی از هزار توی زندگان گریختم از مرگ فجیع چه باک؟گفت اقا...گفتم بله؟گفت رویاهای زنا زاده ات هنوز کلید خواب های اشفته ات را در دست دارند؟گفتم کدام زن و مرد ناپاکی زائیده اند و عامل زایش شده اند این رویاهای پوک پر از تناقض را؟گفت وقتی الهه گان در اسمان های یاس ریسمان میبافتند تا پایشان به زمین برسد مردی از مردان سرزمین اندوه های بی پایان بشری با الهه ای از همان ریسندگان همبستر شدند. و ان توله ی حرام زاده.همان غم را پیش پای جهان بشری انداختند.گفتم بخوان.گفت چه چیز را؟گفتم بخوان شعری که یونس وار در شکم ان اژدها در گوش زنی مست میخواندم:گفت:سرنگها همگان قرمز//و رنگها همگان قرمز//سماعِ مولويان قرمز//جهان كرانبهكران قرمز//كه نقشی از رُژ گلگونت///هنوز بر لب اين جام است... بگو ستارهی دردانه!//در انزوای رصدخانه//كدام كوزه شكست آنروز//كه با گذشتن نهصدسال//هنوز حلقهی دستانش//به دور گردن خيام است؟....
گفتم از اسمان یاس الود من امید وحیی هست؟گفت از نرمی این سخت رو عیاران و افیونیان همه از انورا شدند.تو که تکه ای از پشلتی هایت بیش نیستی.گفتم بچرخ تا که برچخانم.زمین به دور سرم چرخید...من پیامبری خسته ام که خویش را باور نکرد.و او.ان زن.ان زن مستِ مو پریشان ان چنان مومن به من بود که لاجرم اخر با تبری که بر دستانش بود مرا شکست.گفتند.چه کسی بت ها را شکست؟ابراهیم گفت:نگاه کنید! تبر به دستان بت بزرگ است.چرا از او نمیپرسید؟گفتند بتان ما از سخن گفتن ناتوانند.ابراهیم گفت:پس بگویید با سر اشارت کند.گفتند بتان ما حرکت نمیتوانند.پس ابرهیم گفت چرا به جماداتی ک از گفتن و حرکت ناتوانند سر فرو می اورید.و زن با تبری که از جنس جگر پاره پاره ی زلیخا بود محکم بر ریشه هایم کوفت. فریادم به اسمان بلند شد و اشک هایم،که گویی دهانه اتشفشان باز شده باشد داغ و سوزان بر گونه هایم میریخت. اما زن گویی قلبش مسخ سنگ شده باشد بی ترحم به ریشه هایم میزد.گفتم نه این که روزگاری در اسمان ها به وصالت درامدم؟گفت ان اغوش حرامیتی بود در پهنای وجودمان. گفتم نه این که روزگاری در اسمان ها به لبانت بوسه زدم؟گفت ان بوسه،بوسه های ابلیس بود بر دوش ضحاک. ببین دو مار رویده بر لبانم را؟ گفتم نه مگر این که روزگاری در اسمان ها از میان ان دو کوه استوار به قلبت راه یافتم؟گفت قلبم از خویش نبود.و ما اشتباه کردیم مال غیر خویش را به تاراج سرداران تاتار سپردیم.گل های رز و لاله یخ زده اند دیگر نشانی از بهار روییده در تنمان نیست.گفتم دردی جانفرسا میکشم.گفت شعری بخوان تا مستانه و سقراط وار بمیری...و خیره در چشم های مستش مستانه میخواندم:ببين چقدر اسيرم من!//چنان بكُش كه پس از مردن//هزاربار بميرم من//دسيسههای تو! میبينی؟ //وريدِ پاكِ اميرم من//كه در تدارك حمّام است ...چه حكمتیست در اين مردن؟//در عاشقانهترين مردن//و مغز را به فضا بردن//و گريه را به خَلا بردن//چه حكمتیست كه در آغاز//نگاه من به سرانجام است؟...
پ.ن.
شعر،حسین صفا
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ساعت 2:39  توسط علی |
برچسب:
نویسنده: مهران سلیمانی