من یه شانسی دارم.تخیول.قوه ادراکات خود ساختم و پرداختم تا حدیه که ممکنه مدت ها به یه صحنه انتزاعی فکر کنم و برسیش کنم...یه ماهی دارم که شش ماهه با منه.تو ی لیوان زندگی میکنه.یعنی شرایط زیستش این طوره! ساعت ها بهش نگاه کردم.خیلی بهش فکر کردم چطور میشه بهش فهموند دنیا این لیوانه نیست!دنیا خیلی بزرگ تره! اگه قدرت نطق داشته باشه! میشه باهاش ساعت ها بحث کرد.و اون احتمالا میگه:نه! اب چیه؟ زندگی همین جوره که هست.و تو هی بگی احمق تو زندگی و حیاتت از ابه.میگه باید بشینیم در چیستی آب بحث کنیم.این که آب از کجا اومده؟ایا میشه از نیستی هستی به وجود بیاد؟اب اگه هست چرا ما نمیبینمش.!چرا درکش نمییکنیم؟ یا حتی میشه از بعد دو انگاری دکارت هم دیدش! اب یک بعد دومیه که با بخشی از مغز درک میشه! میگی نه!اب اونیه ک تو توش شنا میکنی و نفس میکشی!به همین سادگی.شاید بگه اب یه سودای بدوی بود که انسان بی علم برای توجیه حوادث طبیعت ازش استفاده کرده.شاید بگه ابو باید ثابت کرد.شایدم بگه ابو من ساختم و بدون من هیچه... اما من فکر میکنم تنها راهی که بشه بهش فهموند اب چیه اینه که از اب بیاریش بیرون! تا مرگ این ماهیتو براش مشخص میکنه.وقتی اب از یه وضعیت ثابت خارج میشه و به ضدش تجلی پیدا میکنه. مدتیه فکر میکنم مام ی ماهی هستیم تو لیوان وجود.! به همین خاطر فلسفه رو فلج میدونم.میشه باهاش دستو پا زد ولی روندگی ازش بر نمیاد.بعضی چیزارو با مرگ میشه درکشون کرد...
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد؟؟
بحر اسرارت نهد بر فرق سر...
مثنوی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:7 توسط علی پور اقدم |
برچسب: انتحار,
نویسنده: مهران سلیمانی
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 11:43