یه روز از خواب پا میشی میبنی روزای خوشت تموم شده دایی! میبنی از سر در خونت تااااا نا کجا آمادتو گه گرفته...میمونی بین یه توالت بزرگ اجتماع انسانی.بلولی و نفس بکشی. اون عکسی ک از دیوار نوشته های آلمان برام فرستادی رو یادته؟اره...همونه...گر گرفتم و دارم میسوزم.از ختجرای بیشماری ک خوردم.از دروغ های بیشماری که شنیدم.از دنیایی ک رو محور خوشی ما نمیچرخه...رفیق تبعیدی...سالها پیش برات ی ترانه نوشته بودم.یادته؟اولش این بود:
دلخوشم نکن به این گوله
که رهایی فقط ی شلیکه
وقتی مغزت شبیه نارنجک
از هجوم لحظه هات میترکه...