خرید بک لینک

توقع بیجا از ادم ها داشتن...هیچ گاه یاد نگرفتم توقع بیجا از ادم ها نداشته باشم...فکر میکنم سر فصل اموختنی های اینده همین باشد.توقع بی جا از فندکت نداشته باش مرد.حتی سیگاری ک روی لبت مزه مزه میکنی.حتی زندگی که تو را در اغوش کشیده است.همه با تو غریبه اند.باید بگذاری و بگذری...این شاید خواستنی ترین جمله ی پند اموزی بود که الان میفهمم چقد سخت میشود انجانمش داد.بگذاری و بگذری...مثل سایه ها شدم. دیگر کلام معنی ندارد.ای همه چیز...به جز چند جانور خزنده ک برای معاش مجبورم سروکله بزنمشان تنهایی زود رس. شاید دارکوب تر از پیری زود رس نک بزند روی سر و صورتت...اما این روزها فکر میکنم روزی به پشت سر نگاه خواهم کرد و تلی از ویرانی زمان را مشاهده خواهم کرد...از یک جایی دیگر نمیتوانی برگردی.نمیتوانی همان ادم سابق باشی. شاد باشی.سرگرم بازی باشی. انجایی که برای اولین بار به دنیاییان سر مست گفتی احمق های الکی خوش...دیگر بعدش باید فاتحه ی خودت را بخوانی...بیرون باران میبارد.یک زمانی باران و زمستان را دوست داشتم.اما حالا...دیگر ان ادم سابق نیستم.حالا بیشتر دلم میخواهد رها شوم. از قید و بند حتی دوست داشتن چیزی یا کسی.روزگار روزگار است دیگر...میگذرد.منقلب میشود. ما هم که در مشت روزگاریم.ماهم میگذریم...ما هم میمیریم...خاک میشویم...پودر میشویم...سبز میشوم...جوانه میزنیم... رشد میکنم...به قول قیصر:رفتار من عادی ست...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:46&nbsp توسط علی |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 14:54

صفحه بندی