با هفت هزار سالگان سر به سریم...
عمر خیام.نیشابوری.
نمیدانید.شما نمیدانید.که جویدن خیام برای آدمی مثل من چه لذتی بینهایتی دارد.برای شخصی میگفتم شانزده هفده سالم بود که دو دیوان قدیمی به دستم رسید.یکی خیام بود و دیگر جناب حافظ. شب ها چند ساعتی غرق اینان میشدم.و دو بال از خیام میگرفتم.و در اعماق کرانه ی زندگی پرواز میکردم.
گویی میدیدم خیام در انزوای شب های پر ستاره ی نیشابور و رصد خانه ها و بیابان های سوت و کور خراسان از دیدن این ستارگان و کهکشان های عظیم حیرتی جان کُش متحمل میشد و در اعماق دانسته های ارزشمندش قی میکرد که هیچ نمیداند:هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز//معلومم شد که هیچ معلوم نشد، و طعم گس پوچی حاصل از تفکر در افرینشی بس قهار و بی رحم که جویندگان معنیش مثال کاشفان شوکرانند در دهانش مزه مزه میشد. و در پی فهم جهان فرسوده میشد و مچاله تر. اما دستانی ادمی را در این هستی چند روزه اش به بازی گرفته است.خیام جان! شاید تو درد جانکاه زندگی در میان کودکان کهنسال را بفهمی.اینان که خوشند بی ان که بدانند خواهند مرد! اینان که خندانند بی انکه بندانند خواهند گریست.اینان که اعتماد میکنند بی انکه بدانند دهر خائن است. و اشک های جمع شده در چشم های ادمی بعد از نوشتن این همه مزخرفات از برای خالی شدن...شاید خاک خراسان روزی از اشک های تو نیز خیس میشد.و ادمی که از مهد کودک جهانیان تنها انزوایی برایش باقی میماندو میل سیری نا پذیر فراموش شدن از مغز ها و از لوح ها و از قلب ها و از زبان ها تا تنها در چشم های جهان بنگرد و در عظمت و حیرتش فنای خویش را بمکد...
برچسب:
نویسنده: مهران سلیمانی