دلم میخواهد بنویسم.اما نمیدانم از چه.مغزم مشغله های فراوانی دارد.اما همه اش یاوه و اباطیل است. دیروز وقتی اقا رضای سر کوچه مرا در اغوش لباس گرم هایم دید به خنده گفت علی اقا!پسر اقای فلانی! گفتم بله؟ گفت هوا که سرد نشده؟گفتم میدانم.اما ادم کف دستش را که بو نکرده.مثلا همین شبها.وقتی میخوابیم نمیدانیم صبح زنده خواهیم بود یا نه؟میدانید که؟گسل ها خیلی بیرحمانه میلرزند.من خودم فکر کنم هر شب به این فکر میکنم که ممکن است در خواب که هستم یکهو خانه بر سرم خراب شود و بمیرم.البته از مرگ گریزی نیست.امروز خانه رو سرم خراب نشود فردا بمب اتم ترامپ رو سرم میترکد!!! یا مثلا ممکن است ماشین از رویم رد بشود...اگرم هیچ کدام نشود اخرش روی یک تخت بیمارستان در پیری جان خواهم کند. انگاری اقا رضای سرکوچه از این که از یک سوالش انقدر حرف زده ام متعجب شده باشد یک لبخند زد و گفت نه جوون! بادمجون بم آفت نداره و خندید.جوری خندید که شانه هایش بالا پایین می رفت.گفتم بادمجان بم اگر افت نداشته باشد!پس خیال شما مردم اسوده تر است.من بادمجان بم نیستم.من یک پرم.پر.یک پر که روزی از بالهای پرنده ای کنده شد و برای ابد روی زمین گرفتار بی پروازی شده است. البته میگویند{ان نجواهای همیشگی} که میشود باز هم پرید.اما با کدام حال؟با کدام دل؟ دیگر کمی عادت کردم برای زمین باشم.دیگر شب هایی که میروم رسد به این فکر میکنم در اعماق این کهشان ها و ستارگان و سیارکان و این ماده تاریک و این انرژی تاریک خبری نیست.هرچه هست باید در جیب خودم باشد!اری.در جیب خودم.اقا رضا با چشمان گشاد که گویی به یک سفیه العقل نگاه میکند مرا بر انداز کرد.گفتم به چه نگاه میکنی؟گفت به تلی از یاوه ها و اباطیل!!! گفتم اری.اولش که گفتم من در ذهنم چیزی جز یاوه نداریم.اما این یاوه ها برایم مثل رفتن از این واقعت زمخت و تاریک به خلسه ای شیرین است. هرچه باشد من منم!مردی که همه چیز در جیب اوست. و بتهوون کبیر است که مینوازد در این گوشم!ان هم وقتی کر شد فهمید نیازی به اصوات ندارد.همه چیز در جیبش است. و درست مثل من.اما چه میتوانم بکنم!نمیتوانم از دیدن اسمان دل بکنم.گویی چیزی با دیدنش درونم بیداد میکند و مثل دم قطع شده مارمولک وول میخورد.گویی دیوانه ای درونم بر بالای روانم طبلی یاس بار و غم انگیز میکوبید...
چشم که باز کردم اقا رضای سر کوچه دیگر نبود!تنها در مشتم چند پر بود و در دلم عطشی به اسمان...
پ.ن.
در ساوندکلود این قطعه بتهوون را گوش کنید...
https://soundcloud.com/amirhosein-hajializadeh/sets/2ke69splbn6b
پ.ن.
دلم میخواهد دیگر ننویسم.اگر دوام بیاورد سکوتم...که بعید میبیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 1:40  توسط علی
|
برچسب:
نویسنده: مهران سلیمانی
تاريخ: پنجشنبه
7 دی
1396 ساعت: 21:05