خرید بک لینک
یک زمانی فکر میکردم ادم ها اگر بمیرند تمام میشوند. حالا برای خلاصی از بعضی چیز ها فک میکنم اگر بمیرم رها میشوم.شکل پیریم برای مجسم است.اما هنوز جوانم.بعضی غم ها.اسید گونه صورتت را میخراشند و تمامت میکنند.هی.تو...در اینه چ میکنی؟ و ان مرد پیر فرسوده در اینه لبخندی از روی سماجت میزند و نک انگشت اشاره اش را ب طرف من میگیرد. میگوید:من،توئم! اما انقدر ها هم که باید نمیترسم.بیشتر سر میشوم. و از انبوه پارگی های مخصوص زندگی خوشحالم. ای تمامیت...سکوت.... بمان در این مسلخ و گل های نیلوفر بکار.بگذار حضورت خط بطلان ماجرای ساطور و خون باشد.بگذار زمختی دیدگانم به اشک های لطیفی شکسته شود و از شکستن پوسته ی وجودم تنی تازه بیابم...ای تمامیت...

یا رب این آتش که در جان من است

سرد کن زان سان که کردی بر خلیل...

حافظ

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 0:49&nbsp توسط علی |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 14:54

صفحه بندی