خرید بک لینک
ساعت نزدیک به 4صبح بود.و هرکجا رفتیم ک خلوتی کنیم گشت اومد گفت از اینجا برید... مثل جنگ زده ها رفتیم و رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به پارک لاله.بلوار کشاورز.پشت اون اتش نشانی...نزدیک اون سرویس بهداشتی. یادمه اونجا ی نیمکت چوبی بود.بعد ک از سربازی برگشتم.دیدم از پایه هاش بریدنش و بردنش.هنوزم جای پایه هاش باشه فک کنم...نشستیم.بنا کردیم به تخمه خوردن و سیگار دود کردن.بش گفتم اونجا.میبینی؟گفت ها! گفتم ی نیمکت بود. ولی الان دیگه نیست.مثل ی دنیایی که پشت لایه های زمان گرد گرفته و مدفون شده. از اموزشی ک برگشتم عید بود.رفتم و بی هوا تو شهر میچرخیدم.رسیدیم اونجا.به این خیال ک برم رو نیمکته بشینم و ی سیگاری دود کنم.رفتم و خشکم زد.دیگه نیمکتی نبود. پلیرو از گوشم دراوردم.فرهاد میخوند.فرهاد رفیق روزهای سگی زندگیمه.تو اموزشی دم غروب های زمستون یزید.میرفتم پشت اسایشگاه میشستم و کویر و نگاه میکردم...فرهاد میخوندم و بعضی وقتا زار میزدم...یه شب مهتاب...ماه میاد تو خواب...منو می بره...از توی زندون...مث شب پره....با خودش بیرون... گفتم این جا ی نمیکت چوبی بود.دیگه نیست.به همین سادگی...یادم نیست بم چی گفت. ولی براش ی ترانه ای که اون شب با مواجهه نیستی نیمکت نوشته بودم خوندم...چی بود؟ یادم رفته بعد از این سالها...ولی بیت اخر بند اول و بند دومش این بود:

و مادرم که نگاه عمیق ب من میکرد

تو تار و پود جهانم زوال رو میدید

شبیه نیمکت پارک لاله پوسیدم

و مست کردمو با غصه هام رقصیدم

شبی که روی تورو روی ماه بوسیدم

خیال خام پلنگی به روی من خندید...

پ.ن.

شعرای دوران خدمت چقد حروم زاده شده اند...نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:32&nbsp توسط علی |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 9:48

صفحه بندی