یک بار خواب دیدم مقابل همان خیابان که دستانت را فشردم ایستاده ایم.تو برای من کتابی به هدیه اورده ای.من بازش میکنم. صفحه ی اولش شعری از خودم نوشته بودی که برایت نوشته بودم.:نگاه کن چه چیز هایی در چه چیز هایی نهفته شده است//عظمت جهان در سستی نگاه توست... ولی پایینش نوشته بودی شلی گفتم نه.این من بودم که در اعماق وجودم این کلمات را بالا اوردم.شلی کجا بود انجای که پلک های خمارت مرا له میکرد؟شلی انگلستانی.با من بی سرزمین کجا همکاسه است؟ گفتی مگر نگفتی من با تمام زبان ها و دهان ها نام تورا در گوشه ای از جهانم به زمزمه نشسته ام؟بگذار از زبان شلی برایم سخن بگویی.اصیل و بی پروا... بعد باران بارید.انقدر که سراپای مرا خیس کرد اما تو نه.گویی اسمان چتری به پهنای تنت گشوده است.مه همه جا را گرفته بود و ماشین ها ارام و حساس میراندندخاکستر شلی در کلیسای روم ارمیده بود و من با دهانش طنین نجوای تورا در اسمان ها و زمین جاری میکردم.مه انقدر شدید که دیگر ندیدمت اما میدانستم یک قدم جلو تر از منی و میتوانستم در گوش هاین شعر بیش شلی بخوانم.و تو با نفس های عمیقت حضورت را اثبات کنی....خدای گان من.ارامش.تورا در کجای این رود رونده ی وحشی باید جست؟در انزوای خود خواسته ام؟که روزها میسوزم؟یا در میان هیاهوی ستارگان شب؟ یا لای برگ های سبز جنگلی از تو و من تهی...بگذار قله های مرتفع وجودت را با پاهایی که از سفر طولانی زندگی تاولیده شده اند بپیمایم...بگذار با قلبی که سالیانی دراز در تپیدن تغمه ی خاموشی میخواند به استقبال نورت بشتابم...بگذار دیگرانت بو نبرند. بگذار مانند شلیِ غرق شده در اشک های یاست غرق شوم.و جنازه ام در اعماقت پنهان شود...من در تو مردن میجویم...تو در من پی زندگانی نباش....
نگاه کن،چه چیز ها
در چه چیز هایی نهفته است!!! :
عظمت جهان
در سستی نگاه توست...
و
سکوتِ محض گیتی
در دهان من،به ستایشت شکسته میشود...
علی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:43  توسط علی
|
برچسب:
نویسنده: مهران سلیمانی
تاريخ: چهارشنبه
8 آذر
1396 ساعت: 9:48