مدت هاست که از کسی خبر ندارم.و کسی هم از من خبر ندارد.بیشتر شبیه یک گرگ بدرد نخورم ک قرنطینه شده ام.من هیچ گاه نتوانستم از ادم ها بگذرم.هر ادمی در هر سطحی برایم مدت ها فکر میشد.فکر کنید تمرین گذشتن میکنم.تمرین مقابله با تنهایی که سرنوشت مختوم همه ی ما است.دیر یا زود باد فنا بر ما خواهد وزید.و باید از خاطره ماده محو شویم.حالا کمی احساس خوبی دارم.احساس رهایی از بند تعلقاتی که برای خودم درست کرده بودم.سه نفر از گذشتگان با منند.و روزی این سه نفر هم مرا فراموش خواهند کرد.روزی که در کوه های مرتفع وجودم غارنشینی را پیشه کردم.من از خودم یک ادم خوار ساخته بودم.حالا رام کردن این حیوان وحشی فصل ها طول خواهد کشید.همه چیز را پشت سرم ول کردم.از همه چیز گذشتم چون ضعیف بودم.و این ضعف زجرم میداد.حالا وقتی قوی شدم.وقتی خودم را خشت به خشت ساختم باز خواهم گشت.مثل گرگ پیری ک دندان هایش را تیز کرده باشد.چقدر حصارم تنگ است.چقد میان دنیاهای متفاوتی کشیده میشوم...مثل ادمی ک سرش را به طنابی و پاهایش را به طنابی بسته باشند و در دو جهت مخالف بکشند.دنده هایم در هم فرو میروند و قلبم در سینه ام فشرده میشود.به اسمان سیاه شب نگاه میکنم.از عمق درونم میخواهم درش پرواز کنم.چیزی خسته را از خودم باز کنم.در جوانه های سبز در اغاز این پاییز رشد کنم.دنبالم نگرد.من هیچ کجا نیستم...
ذره ای از ذراتی که به دور مرکز کهکشان میچرخند.نه تاب نزدیکی دارند از بیم محو شدن.نه قدرت فرار از گرانش ان نقطه ی مرموز.ان سیاه چاله ای که در پس ابر های سفید پنهان شده.در شور و ولوله ای جاودان در ستایش تو هستم.گرچه تیره از از ظلماتم.اما از شوق ذره ای نور شدن در اتش حسرتی سخت جانفرسا میسوزم. حسرتی اسید گونه که از چهره هم را در هم میدوزد.برای تو مینویسم.برای تویی که از ظلماتم اگاهی.و پرورشم دادی.تویی عظمت سمفونی های موزارت.تویی نت.تویی موسیقی.تویی تمام آنچه در بشر در هنرش خلق کرد...این ویلن ها تورا مینوازند...این ریاضی دان ها تورا میشکافند...این اسمان ها تورا نجوا میکنند...
+ نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:36  توسط علی
|
برچسب:
نویسنده: مهران سلیمانی
تاريخ: چهارشنبه
8 آذر
1396 ساعت: 9:48