خرید بک لینک

نازی اباد در سرمایی پاییزی سرد بود.و من در دو تن در خیابان هایش قدم میزدم.شب تاسوعا بود.و برای همین ازدحام بود و شلوغی.مغازه داشتیم ان زمان.من با دو تن در خیابان های پر از ازدحامش قدم میزدم.دو تن.یکی من و یکی منی سرکش تر از من. و همه جا غرق اندوه بود.امامشان را جلو چشمشان سلاخی میکردند.اینان میگرستند. اما من با منی دیگر در عالمی دیگر بودم.وقتی تنش به تنم حرارت میداد و اسمان در نجوا های شهوانیی بود که درون گوشم زمزمه میکرد.و نفس های عمیقش طوفان هایی در جانم به راه انداخت. منی دیگر منم را در اغوشش میفشرد و گویی دوست ندارد تا ابد از منم جدا باشد.درست زمانی که دیگر تحمل نداشتم درونش مردم.و منی هایم تمام دنیاش را گرفت بی ان من سرکش.مور ها به ملخ ها گفتند.دیگر وقتش رسیده از جویدن خویش دست بداریم .ما موریم و شما ملخ.ملخ ها گفتند.تا وقتی ساقه هایی از من شما هست ما از جویدن دست بر نخواهیم داشت موران در زمین حفره کرده و خودشان را زیر زمین مدفون کرده بودند.پاییز بود و سرمای زمستانی سخت کشنده در راه.زمستانی که موران از بی غذایی در اغوش هم فشرده میشدند و ملخان تقدیر ساقه هایشان را میجویندند.تا دیگر ساقه ای نباشد.تا دیگر سبزینه ای نباشد.تا همه کس و همه چیز نابود شود.و چه خوب کلاغان سرنوشت سایه شومی برای ملخان تقدیر شدند.و موران زندگی محکوم به فنایی سخت وحشی.تن من با تنی دیگرم را با تبری زنگ زده اکنده از بیماری و پلشتی از هم جدا کردند. حال من یک تنم.و او هزاران تن. تن هایمان یکی شد.در ان شب تاسوعای لعنتی و بعد با تبری که روزگارش میتراشید ریشه هایمان را زدند.دیگر تاسوعا و عاشورا برایم مثل گذشته ها نیست.بوی منی میدهند. بویی تلخ و سخت زننده...

+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:58&nbsp توسط علی |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 8 آذر 1396 ساعت: 9:48

صفحه بندی