خرید بک لینک
انگشتانم جوانه میزنند. گویی روزها در گورم سپرده اند. ریشه ی درختان در استخوان هایم پیچیده و شیره ی زندگیشان را از قوت جانم میمکند.چشمانم.که حالا از خاک پر شده اند به رینگ بکسی ک زندگی بود ابلهانه مینگرند. گویی سکوت سنگینی در ان حاکم است. و گوشت تنم راز بقای درختان و علف های سبزیست که روزگاری نوید بهار را میدادند. من مرده ام.من روزهاست مرده ام. بگذار بفهمند. اقای نویسنده در این جا گریست. و چشمانش پر از اشک شد. دیگر دیر شده. خیلی دیر.دیروز اقای رمضانی گفت خواب دیده خورشید را یک موجود عجیب و غریب خاموش کرده است گفتم اری.اقای رمضانی.درست است.ان موجود عجیب ک خورشید را بلعید من بودم. و حال در دهانم است. و دهانم را گشودم. نوری خیره کننده از دهانم تابید. اقای رمضانی ترسید و عقب عقب رفت. گفتم ببین. خورشید دیگر در اسمان نیست. خورشید اینجاست. در سینه ی من. در این ظلمات محض. در این جغدیت بیدار. جهان چیست؟یاس چیست؟این طغیان چند وقت یک بار جنون امیز از چ روی روی در من مینهد؟که از خویش خالی و به یاس میپایم؟نمیدانم....هی مرد ابله. چه میدانی؟ هیچ. من کنده ی درخت پیریم که از شر کرم های یاسم به خزان پناه بردم. پوک. خالی از استواری انسان سان. و سست... من نمیدانم چه خواهد شد. اما میدانم. ان ستاره دور دست همیشه دور دست نخواهد بود...

تو مگو مارا بدان شه،بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست....

مولانا

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:2&nbsp توسط علی |

برچسب: نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: يکشنبه 28 آبان 1396 ساعت: 20:22

صفحه بندی