دیروز توی مترو بودم.پیر مردی از من پرسید پسر جان.ساعت چند است؟گفتم چهار و پنجاه دقیقه.گفت گمان نمیکنم.گفتم پس چرا میپرسی؟گفت دنیا در همان دو شنبه ای که افریده شد باقی مانده.چشم هایم از تعجب گشاد شده بود.پیر مرد از حیرتم خنده اش گرفت.گفت ها؟چیه جوون؟فک میکنی از طولی عمر عقلم علف شده؟ گفتم مگر این که از فرشته ها یا همچین چیزی باشی.گفت نههه و بنا کرد به خندیدن.طوری میخندید که شانه هایش تکان شدید میخورد. بعد همان طور که میخندید پشتش را کرد به من و رفت. من مات و مبهوت بودم و نمیدانستم چه باید بکنم.حرفش مثل حروف سربی داغی روی رگ های تنم مانده بود و میسوخت/دنیا در همان دو شنبه ای که افریده شد باقی مانده... به خودم ک آمدم ان زن توی مترو گفت ایستگاه اکباتان ارم سبز. من از اینستگاه مقصدم جا مانده بودم.اینجا چ میکنم.چشم هایم را میبندم و باز میکنم.پرت میشوم در سالها قبل زمانی که با هم از این ایستگاه ها میگذشتیم و به کرج میرفتیم.بیست و هفتم تیر بود یا بیست و هشتم تیر؟نمیدانم.ان جایی که در تنت غرق شدم و از تو مردی مرده بیرون امدم. توی گوشت رازی گفتم.انقدر آرام که مبادا دیوار ها بشنوند.گفتم که دیوار ها موش دارند و موش ها حرف توی دهانشان نمیماند.بعد از ان زمان به کندی میگذشت.وقتی صبح از خواب بیدار میشدم صد هزار سال میگذشت تا شب بشود. تنها وقتی یک سال گذشت انقدر پیر و فرسوده شده بودم که گویی به سن خدایگانم.در انبوه آسمان ها زمانی که چشم هایت را میسرشتند آنجا بودم و تماشا میکردم.گوی های اتشین چشم هایت را دمیدم تا با ان چشم ها اتش به جان ادم ها بزنی.انقدر پیر بودم که دیگر خودم هم خودم را نمیشناختم.در تجمع انسان ها به من برخود کردی و من از فرط پیری برایت نا آشنا بودم.گفتم خانم جوان.چشم هایت بسان گرگ ها میدرند.گفتی تابوتت را به دوش بکش و مانند مسیح به قله ی زندگی برو.تا شاد هزاران سال بعد به انچه که در سر داری برسی.گفتم هزاران سال بعد؟هه.دنیا در همان دو شنبه ای که افریده شد مانده است.باقی توهمی از بودن بود.درد هایی ک کشیدیم.خنده هایی که دلمان را اکنده از شادی کرد.اغوش هایی که از گرمایشان گر گرفتیم.بوسه هایی که مثال میخ های صلیبمان مصلوبمان کردند همه و همه توهمی بیش نبود.بودن ها به پایان رسید و ما در توهمی از وجود به سر میبریم.گفتی عقلت پاره سنگ برداشته پیر مرد.و خندیدی طوری که شانه هایت به شدت تکان میخورد و قه قه ی مستانه ات هر مردی را در کورسوی نرینگی اش مست میکرد. رفتی و پشت به من خندیدنت دنیا را بر سرم آوار کرد...
پ.ن.
شخصیت پردازی ها و تصاویر نوشته های من تماما ناواقعی هستند. و هیچ دخلی به زندگی روزمرگیم ندارند.در غیر این صورت حتما خواهم گفت.