خرید بک لینک
زمستان سال 92 خیلی سرد بود.در انجماد تهران و سرمایی منفی هزاران درجه بودم.در ان یخبندان تب داشتم و در حرارتی توصیف ناپذیر میسوختم.این نوشته برای ان روزهاست.روزهایی که از فرط اندوه کلمه قی میکردم. چندی پیش این نوشته را از میان انبوه نوشته ها یافتم.بعد از خواندنش چقدر دوستش داشتم و چقدر نابودم کرد.من نوشتم؟من اینچنین زوال گونه زیستم اما نمردم؟ بعدش ان زمستان فرار کردم رفتم خدمت.کویر و سرمای وحشت ناک و توهین و تشر سربازی...متعجبم که چه رویی داشتم که زنده ماندم.چنانچه جناب سعدی میفرماید:

شگفت ماندهام از بامداد روز وداع

که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم

===

درست است.همان روز هایی که در اوج فهمیدن بودیم باید به فکر این روزها می افتادیم که نیوفتادیم.فهمیدن چه؟باید در جواب این سوالتان بگویم که در واقع وقتی یک انسان کامل هستی که به ناقص بودنت غلبه کرده باشی.جلوی خیابان پازندهم بود.به من گفتی برو.و حالا من میخواهم پیشنهاد ساوه را قبول کنم و برای همیشه از تهران بروم.بروم جایی که دیگر حتی دست کسی هم به من نرسد.و احتمالا از یک تنهایی ملال آور به یک تنهای کسالت بار کوچ میکنم.این ونیستون های سگ مصبی به من نمیسازند.من به همان سیگار پین دل خوش تر بودم.ریه ها.اوه!نکته ی ظریفی که باید تمام بشریت بهش بها بدهند.همین ریه ها است.نمیدانم از چهارده سالگی بود یا بیشتر که سیگاری شدم.یک بار خودم رفتم سیگار خردیم و کشیدم.و سرفه کردم و ریه هایم میسوخت و از ته گلویم سوزش خفیفی را احساس میکردم.اما باز هم پک های عمیق به سیگار میزدم و خیلی هم کیف میداد.تا سه چهار روز نعشه بودم.دقیقا همان روز ها بود که چیزی در من گفت:
های پسرک بی خرد ِ احمق.همین طور که ادامه بدهی من تا سی سالگیت بیشتر باتو نیستم و وقتی هم که دیگر با تو نباشم تو میمیری.درست مثل سگی که ریه هایش را گرگ ها تکه پاره کرده باشند.
گفتم:زندگی بدون ریه هم جریان دارد.
گفت:اما جریانش بدون من جهنم است
گفتم:برای چه؟
گفت :خب معلوم است میمیری و خوراک کرم ها میشوی
گفتم:زندگی بدون من جریان دارد.جهان بدون من پابرجاست
درست سر همان خیابان بود.یا نه.فکر کنم سر خیابان چهاردهم بودیم.که گفتی سیگار را ترک کن.سرفه هایت خیلی شدید شده است.گفتم سرفه هایم اعتراض روحم است.از این جسم خسته شده.میخواهد بزند زیر اواز و دست در جیبانش فرو کند و با معشوقه ی زیبایی مثل تو قدم بزند.اما نمیتواند.وظیفه.و مسولیتی مبهم به بقا در این لجن زار مدفوع و استفراغ و حیوانات جویده شده مجبورش کرده است.خندیدی و گفتی چه حرف ها.گفتم عشق من.اگر بخواهی ریه های خورشید را هم میدرم تا هستی ادمی تاریک تر از الانش شود.یا حتی سفر میکنم به مریخ و ریه های منجمدش را میکشم بیرون و وادارش میکنم که زنده شود.و بعد با هم میرویم آنجا زندگی کنیم و بدون ترسی همدیگر را دوست خواهیم داشت.نه حضرت دیکتاتور و نه هیچ بنی بشری از عشق ما احساس خطر نخواهد کرد یک هو از پشتت درست از کمرت دو بال در امد و پرواز کردی.رفتی بالاخیلی بالا تر.بالا تر از جو حتی.من جویده شده ستاره شدنت نگاه کردم.آه.میگفتم.درست زمانی که احساس میکنی دیگر ان موجود بی فایده ای که ثانیه ها بر تباهی روحش حکم میراندند نیستی فکر میکنی که کامل شده ای.و تازه اینجاست که فاجعه اغاز میشود.حرف از خانم"پی" می افتد.معشوقه ی قبلی مردی که هنوز باکره است.یک روز در خانه خودشان مردی که عاشقش بود را به یک سکس فانتزی دعوت کرد.مرد بُهت زده به همه ی ماجرا و به ویژه جعبه ی کاندوم قرمز رنگی که عکس خروس داشت و البته یک ساعت که 15دقیقا تاخیر را گوش زد میکرد.دست به موهای بلندش کشید و به خودش گفت:نه.همه ی دنیا میدانند تو دوستش نداری اگر بروی و با او بخوابی زنا کرده ای.زنا در فرهنگ لغتت همین است دیگر.زنی را که عاشقش نیستی ببوسی و به دورغ بگویی دوستش داری.اما تو نداری.احمق جان.الاغ.تو فقط برای فرار از تنهایی های دیوث به این بدبخت تنها تر از خودت پناه آوردی.بعد مرد لباسش را دراورد(فقط لباسش را) و با نیم تنه ی بالایی خانم پی را بغل کرد.خانم پی با اشاره به جعبه قرمرز رنگ یادآوری کرد که نباید بدون روکش پلاستیکی مردانه با او همبستر شود.مرد گفت:
نترس عزیزم.چون من اصلا نمیخوام کاری کنم.
زن گفت:
نزدیک به هجده روز است که پریود شده ام.باروریم خیلی بالاست.باید مراقب بود.
مرد گفت:
یعنی چه؟
زن گفت:
یعنی با کوچک ترین اشتباه درصد حاملگی خیلی بالاست.
مرد یک هو انگاری رم کرده باشد از اغوش زن پرید بیرون.انگاری که وحشت به دنیا اوردن یکی دیگر و اسیر کردنش در این چرخه ی دردآور مثل رعدو برق به سرش خورده باشد و البته ترس این که اگر اتفاقی بیوفتد باید بقیه ی ماجرا را قبول کند و شاید تا اخر عمر گرفتار میشود.بلند شد و روی مبل های سفید دنبال پیرهن سیاهش گشت و ان را به تن کرد و بدون هیچ دلیلی رفت.درست زمانی که بشر حس میکند دیگر حالا به یک دردی میخورد کامل است.تکامل در درمان است.درمان هم در تنهایی و گاهی در خارج از پیله ی خود ساخته ی ادمی.درمان.باید درمان شد.درمان در زیر همین پوست.یک جایی همین زیر است.بزودی پیدایش میکنم و خودم را نجات میدهم.درمان در ما است.! در سر خیابان سیزدهم.انجایی که شب بود.خیلی هم شب بود.تاریک بود.هیچ کسی در شهر نبود.همه ی خانه ها خالی بودند.همه ی خیابان ها خلوت بودند و مردی که دیگر حالا موهایش کوتاه است و عینکی هم شده است و ریش هم گذاشته است خیلی اهسته و کند در سر زمانی را به یاد می اورد که هنوز یک میمون بود.قبل از این که شروع به فهمیدن کند.قبل تر از این اصلا از هیدروژن های معلق در کائنات جدا باشد.قبل تر ها حتی از انفجار بزرگ.درست زمانی را به یاد می اورد که داخل فضای "داخلی" بود.جون اصلا بیرونی وجود نداشت.همه چیز یک نقطه ی داغ بود.درست ذرات تنش در کنار ذرات تن تو معلق بود.همه ی تو و" َ ش " و ملیون ها چیز دیگر یک توپ کوچک بی شعور و بی احساس بودیم.که ذراتی که بعدا مرد را درست کردند احساس کرد به ذرات بغل دستی اش احساس خاصی دارد.(ذراتی که بعدا ذرات تن تو شد)احساسی که تا به ان حال اصلا وجود نداشت.این ذرات(که بعدا تن مرد را درست کردند) که به ان ذرات(که بعدا تن زن را درست کردند) احساس داشت چند ملیارد سال گذشت تا این که فهمید چیزی به اسم عشق میان خودش و ان ذرات بغل دستی اش(که بعدا تن زن را درست کردنند) وجود دارد.و همین ثانیه بود که همه چیز منفجر شد.انفجار بزرگ اتفاق افتاد و ذراتی که بعدا مرد را تشکیل دادند ملیارد ها کیلومتر از ذراتی که بعدا زن را تشکیل دادند دور شدند.نه.من چقدر احمقم.ذراتی که بعدا مرد را تشکیل دادند از خوب روزگاری(که آن زمان ها خیلی بد نبود و گاهی هم روی خوش نشان میداد) درست افتاد در جایی که ذراتی که بعدا زن را تشکیل دادند انجا بودند و سیزده مُمیز هفت ملیارد سال بعد ذراتی که من را تشکیل دادند از کمر نرینه ای به رحم ماده ای ریخته شدند.و باز هم از خوب روزگار این اتفاق برای ذرات تو هم افتاد و ما چشم را باز کردیم.سر خیابان سیزدهم بود که مرد به این سوال زن که همیشه بی جواب میگذاشت جوابی پیدا کرد که از کِی دوستش دارد.اما حیف.دیگر خیلی دیر شده بود که بخواهد این معادله ی سخت را بازگو کند.چون زن با بالهایش دیگر یک ستاره شده بود!بله.تکامل توهمی بیش نیست!ما در نسبیت مطلق زمان و زمین دچار شده ایم.اینجا کامل شدنی نیست.صحبت از پُر شدن است.صحبت از ساختن است.پیدا کردن حرف مفت است.هیچ انسانی نمیتواند خودش را پیدا کند.فقط باید خودش را پر کند تا سنگین شود.فقط باید ساخت.ویران کرد و باز ساخت.فقط باید درمان کرد.بیمار شد و باز درمان کرد...

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:48 توسط علی پور اقدم |

برچسب: زندگانی,کافور, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی