خرید بک لینک

حرص و ولع نوشتن به جانم افتاده است.از ان زمان که رابطه ام را با اکثر ادم ها قطع کردم یک جور جنون دارم. اگر این کهنه وبلاگ نبود شاید کارم به لزوم سلسله میکشید و دار المجانین.کجای قصه بودیم؟ نمیدانم. چه فرقی میکند مرد؟دوباره بباف و پشت هر تخیولاتت حرف هایت را بزن.به که؟باز هم چه فرق میکند؟همین چند خواننده را هم نداشته باشم بازم مینوسیم.چون نوشتن است دیگر.حال آدم را جا میاورد. ادم ها حکمشان از قبل معلوم است. عده ای حبس اند و عده ای ازاد.حالا عده ی سومی هم هستند که میان این عظیم جماعت ولند.عده ای که حکمشان را میخواهند عوض کنند.میخواهند آزاد بشوند.میدانی؟ ادم ها حامله ی چیزی مرموزند.چیزی که زائیدنش درد توامان با مرگ دارد.ان روز وقتی از خیابان می امدم خانه نیمه شب بود.داشتم فکر میکردم چقدر در گذشته ها زن ها سر زا میمردند. ولی حالا این منم که ترس مرگ سر زا دارم. بعد سر کوچه مان یک جایی برای یک سازمانی است که دیواری طویل دارد.همیشه فکر میکردم شاید یک روز تخت سینه این دیوار بکارندم و تیر بارانم کنند.نمیدانم چرا همیشه فکر کردم مرگم با تیر باران است.از کجا معلوم اگر تناسخ درست باشد شاید در زندگی قبلی سربازی بودم در جنگ که شاید با عکس معشوقه ای در دستانش سینه ی دیوار های خاورمیانه تیر باران شد.چندی پیش مطلبی میخواندم که بچه هایی که بی محل خاطراتی دور را یادشان می امد.که مثلا در فلان تاریخ و ساعت و مکان توسط عده ای سر بیریده شده بودنند و مادر زادی هم روی گلوشان خط سرخی بود.بعد معلوم شد در فلان تاریخ و فلان ساعت همچین اتفاقی افتاده است.و این دلیلی بر تناسخ ذکر شده بود. من همیشه فکر میکردم باید تیرباران شوم.مضحک است؟باشد.چه فرق میکند؟ این هم مقوله ای مضحک در کنار دنیایی مسخره.به کجای جهان بر میخورد؟ من شاید یک روس بودم که توسط ارتش سرخ کمونیست های شوروی تیرباران شدم.شاید چینی بودم که در انقلاب میجی تیر خلاص خوردم. شاید لهستانی بودم که در جنگ جهانی دوم توسط نازی ها تیر باران شدم. نمیدانم.این بار هم احتمالا توی این سرزمین توسط کسی یا چیزی تیر باران میشوم.ولی وجه مشترک تمام این زندگی ها تو بودی.زنی برهنه با لبان و چشم هایی درشت.من دم تیرباران شدنم با تو نجوا کردم مثال کوه با درختان در بهار. و خون سرخ سینه ی پر از اتشم روی عکس تو ریخت تا زمین فراموش نکند ما برای یک دم زندگی چگونه مردیم...من هزاران بودم اما تو یکی.به قول نزار قبانی:اشهد ان لا امراة إلا أنت...

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:13 توسط علی پور اقدم |

برچسب: جوخه, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی