خرید بک لینک

وقتی سپیدی تنت با سیاهی تن هایشان یکی شد.من در اعماق رویاهایم نظار گر یغما رفتن تخت جمشید سرزمینم بودم.که در اتشی لبالب از کینه میسوخت.به که توان گفت درد ریز مرگ شدن را.وقتی از هر سو زندگی به ابتذال کشیده میشود،درد تقلایی کور برای زنده ماندن را.و ادامه حیات در تن و رگ های سبز این گیاهان مقدس.اینان که از سموم هوای بشریت اکنده و اشباع شده اند.و ادمیانی گرگ نما که تورا دریدند اما من در خاک حاصل خیز تنم تخم تو را کاشتم و به جانش کشتم...و به جان دادمش آب...ای دریغا...

خمش باش،خمش باش در این مجمع اوباش...

ان روز ها روز نبود.تماما یکسره هرچه میرفت حکم شب داشت.از لبان اصوات خاموشی میوزید و از لمس نک انگشتان تاریکی لغزنده ای تراوش میکرد.فکر ها هول و هوش اندام های تناسلی میگذشت و کوچک ترین نوید نور زمزمه ای بود که تنها دیوانگان در انزوای کلاغی خود با خدایگانشان به نیانیش در میان مینهادند.چشم هایم شرق را میپایید.تا مگر خورشید پر فروز از پس تاریکی های شب ماندگارم بر این انجماد پر صلابت سخت صورتم بتابد،بهارانی که در رویاها دیدم.و از خزان وجودم مژده خلاصی میداد...

خمش باش،خمش باش در این مجمع اوباش...

در ان ظلمت که گرفتار در محبس خویش بودم و به کنج حبسم خو نمیگرفتم،سالیانی دراز با خاییدن زنجیر هایم نجوا میکردمت و چارمیخم را به ستایش رهایی در وجودت میسابیدم.ان زمان که شراره ای از دور دست ها دیدم و امیدی واهی بر من به زندگانیم امتداد میداد.در ذرات نورت زیستم.و یکی درنگ در چهره ات هزاران سال سرمستم کرد.تا به انتظاری عبث این سر به باد محبس رفته را به جستوجوی دوباره ی شراره نور به اسمان ها بگردانم...در میان این اقیانوس بیکران ستارگان،تو کدامی؟...

خمش باش،خمش باش در این مجمع اوباش...

ظلمت من از حضور تو به وحشت است.انچنانکه رمیده خاطری از حضور بیگانه ای.و در انتهای این شبم.جایی که میان سپیده دمان و ظلمات درنگ کرده ایم.و استانه ی این دو جهانیم.به کدام طرف پا خواهیم نهادن؟لحظه ای در اغوشت مردن و ابدیتی در تو زیستن.کدام مجنون الحالی از جنون تو سر ریز نیست؟هیچ! کدام مردی در تو قطره قطره قطره زندگی را وام خواهد گرفت؟من! کدام شعاع نور این ظلمت ازلی را به میدان رقاصان سرمست ابدی مبدل خواهد کرد؟تو! تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا...

خمش باش،خمش باش، در این مجمع اوباش...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:10 توسط علی پور اقدم |

برچسب: ابزورد, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی