خرید بک لینک
میگفت:از کجا معلوم؟شاید تمام پرنده ها دربدرن تا قفس گیر بیارن.مثل ادما که اینهمه میدئن ک تو ی چار دیواری تا اخر عمر بپوسن! گفتم برو بی بی.این پرنده ها پرواز کردن!پرواز ک کنی حبس و چارمیخ کجا بهت خوش میاد؟ گفت نه علی!من ی چیز میدونم ک میگم.این پرنده ها اینهمه پر میزن که ی قفس پیدا کنن. اخه میدونی؟قفس امنه.امنیت داره.هرچند حصار باشه.گفتم:من به جهانی که امنش قفسه مشکوکم بی بی! این جهان باس یه پای قضیش لنگ بزنه.گفت نه خره!اونی که موهاشو تو این برو بیاها سفید کرده میفهمه چی میگم.گفتم تو که هنوز بیست و شش،هفت سالته.شالشو کشید کنار گفت بیا.دیدم موهاش از تار تار سفیدی جوگندمی شده. گفتم نه!حالا مونده ک پیر بشی.مونده ک جهان بی بنیاد بنیادتو بکنه.گفت علی! مام مثل پرنده ها ک پرواز میکنن تا قفس پیدا کنن یه عمر زندگی میکنیم تا بمیریم.تا این که بعد از شصت هفتاد سال سگدو زدن بریم تو یه متر در دو وجب جا! که رومون خاک بریزن.که بپوسیم...گفتم اگر زنده ای ک بپوسی.خودتو عذاب نده بی بی!همین امشب کلک خودتو بکن.اینطوری زجر بیخودی نمیکشی.گفت پس تو چرا کلک خودتو نمیکنی؟ گفتم بی بی! من رنج میکشم که گنج پیدا کنم.!من رنج میکشم که به ثمر بشینم.!حتی اگر به ثمر نشینمم یه سودایی تو سرم دارم.بلند شد.رفت سمت پنجره ای که رو به تهرانِ غنوده بود.!گفت اره.مثل این پروانه ها میشه پرواز کرد و از شر زندگی خلاص شد:بیا بریم تا می خوریم//شراب ملک ری خوریم//حالا نخوریم کی بخوریم؟// گفتم بی بی شدی گزمه های مست بوف کور هدایت؟گفت اره.گفتم پس پر بزن لعنتی.برو پاریس. برو ک یه صبح زود کلک خودتو بکنی.گفت تهران مگه چشه؟حروم زاده تر از پاریسه.پر از نطفه های تو جوب و معشوقه های یک شبه ی مست.که تلو تلو میخورن و میخونن:بیا بریم تا می خوریم//شراب ملک ری خوریم//حالا نخوریم کی بخوریم؟ گفتم بی بی!معشوقه های این شهر حروم زادتو به یغما بردن تنها زنانی نا زا و مردانی بی مردانگی حکایت روزهایین که عاشقانه هایی رو نوشتیم و سوزوندیم...گفتم بی بی! دنیا اونقدر ها هم ک فکر میکنی با شرف نبود.تا مریم هارو بهشون بسپری و بری پی پرنده هایی که تو خیال قفسن. این عیسی ها مطلقا حلال زاده نیستن بی بی!گفت هاای پسرک دیوانه! کنج خودتو بکن و جون خودتو خلاص کن. تورو با حال شریف و ناشریف دنیا چ کار؟مثل روباه حفره کن و فرار کن.یه راه پیدا کن که بری(این جا که رسید دستشو به افق شهر گرفت و خیره شد بش) گفتم بی بی.تاب خورشیدو ندارم. بش ک نزدیک بشم میسوزم. تنم کباب میشه.گفت چه باک برای کسی که سر نداره؟ گفتم سر ندارم؟گفت نه. با تعجب دست به سرم کشیدم و گفتم پس این چیه؟گفت کدوم؟(همون جور به افق شهر نگاهش مونده بود) گفتم این بی بی! این که رو تنمه؟بر گشت گفت من که چیزی نمیبینم.از وحشت چشمامو بستم.گفت لاف گنج میزنی و از به باد رفتن سرت در وحشتی؟گفتم بی بی! مثه یه بند باز رو بندم.فوتم کنی افتادم.انقد خالی بودنمو به رخم نکش! گفت پس اسمون ریسمون کردنت چیه؟خفقان بگیر و بکن.بکن.بکن. عطش ازادی داری؟دیگه با خلق خدا چ کار و حاجت؟بکن.بکن بکن ...تا اومدم چیزی بگم دیدم بی بی بیست و شش ساله ی من با موهایی جو گندومیش داره پرواز میکنه.گفتم کجا میری؟گفت مگه نگفتی کلک خودتو بکن؟چرا تا شب؟ رها شد.دوییدم جلو دیدم رو خیابون پهن شدن و خون همه جارو برداشته.یه مست لایعقل داشت اونور میرفت و با اواز بلند میخوند: بیا بریم تا می خوریم// شراب ملک ری خوریم//حالا نخوریم کی بخوریم؟؟؟

پ.ن.

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید...

خداوندگار،مولانا

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 16:13 توسط علی پور اقدم |

برچسب: ابزورد, نویسنده: مهران سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی