حافظ.این نقطه عطف در افرینش انسان. انچنان رخ در نقاب های رندی در کشیده است.که دیگران را یارای دیدن چهره خواجه شیراز نیست! از این رو هرکسی از ظن خود سخن گفت و میگوید. چندی پیش از فعل و انفعالاتی به برنامه ی پرگار برخورد کردم که از تلوزیون بی بی سی پخش میشد و مضوعش حافظ بود.حضار محترم هم هر یک نظری و سخنی بر میراندند!اما یکی از حاضرین که نامش یادم نیست اما دکتر بود!! کتابی نوشته بود بر محتوای رندی حافظ.و به شرح و تعریف کتاب میپرداخت. میگفت حافظ مومن نبود و خواجه سر در شراب داشت و دل در زلف پیچ در پیچ شاهد. و کل برنامه را به دعوایی کشید که فکر میکنم از زمان حیات خود شیخ ِ اعظمِ غزل! این دعوا بود و تا امروز ک با گذشت پنج قرن هنوز عده ای بر عده ای با زبان سخره میتازند. اما غافل که"حل این نکته بدین فکر خطا نتوان کرد..."
داشتم فکر میکردم. شاید این ویژگی منحصر بفرد نوع بشر است که همه چیز را برای خودش میخواهد. اما شاید شرط درست دیدن و درست زیست فکری کردن این بود که ما هر پدیده ای را با کیفیت و چم و خم خودش بپذیریم نه انطور که دلمان میخواهد باشد.پذیرفت حقیقت یا پذیرفت انچه را که دلمان میخواهد حقیقت داشته باشد؟شاید چون خود دین نداریم و از قضاوت های دیگران هم میترسیم نمیتوانیم بپذیریم که حافظ مسلمانی بود که اندیشه های مسلمانی را صیقل میداد.چرا که شاید از منظر خودمان دلباخته شاعری مسلمان با رندی خاص خودش شدن کمی متفاوت با چهره ای باشد ک خود برای دیگران ساختیم.و این غول قضاوت شدن که از حراسش خویش را رنگ میکنیم افسارمان را به دستش میسپاریم.اما دخل و تصرف در هویت دیگران چیزی نیست که دست مایه خوبی برای لذت بردن از پدیده ای مانند حافظ باشد.حافظ یک مسلمان بود و دل در گرو بزرگان تصوف داشت و خود یک صوفی بود.و این را نه من که خود حافظ میگوید. اساسا این ادعا نه با قال بلکه به حال بیان شده است. و از حال خواجه بر می آید که:
میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست//تو خود حجاب خودی حافظ،از میان برخیز....
سیر در اشعار حافظ دنیایی شگرف و خاص است.دنیایی پر از ابهامات و پنهانکاری هایی که ادمی تا طی مسیر در راهی ک حافظ رفت نکند به درک درستی از این شخصیت بر نخواهد آمد.و انکه فهمید زبان بست. ای دریغا که در چه دنیای بی رحمی زندگی میکنیم.دنیایی که گویی انسان است و جهانی دشوار فهم.و به قولی:ان را که خبر شد،خبری باز نیامد... حافظ هم این نکته را در اشعارش بیان میکند:
من این حروف نوشتم چنان که "غیر" ندانست//تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی...
قصدم از نوشتن این سیاهه این نبود که بگویم حافظ کیست که من نیز چون سایرین از درک این خورشید تابان عاجزم.اما ارادت من به خواجه شمس الدین محمد شیرازی از زمان نوجوانی که مرا در خود غرق کرد نمایان بود. و در طول تمام این سالها ابیات و غزلیاتش ورد زبانم بود و گاهی اشک در چشمانم و گاهی لبخند شوق بر لبانم جاری میکرد.باشد که حالمان با حالشان یکی شود و چهره پشت نقاب رندی هایش را بفهمم. تنها راه شناخت این قله های مرتفع اندیشه های بشری نایل به درکی باطنی و درونی از خود و جهان شدن است و هیچ. این غزل زیر را بخوانید.
شراب بیغش و ساقی خوش دو دام رهند
که زیرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بیگنهند
جفا نه پیشه درویشیست و راهروی
بیار باده که این سالکان نه مرد رهند
مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم
شهان بی کمر و خسروان بی کلهند
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نیم جو ننهند
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
غلام همت دردی کشان یک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتی حافظ
که عاشقان ره بیهمتان به خود ندهند
+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۶ساعت 23:48  توسط علی |