چاک

متن مرتبط با «برای» در سایت چاک نوشته شده است

برای خیام

  • نیلوبلاگ

    فردا که از این دیر فنا در گذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم... عمر خیام.نیشابوری. نمیدانید.شما نمیدانید.که جویدن خیام برای آدمی مثل من چه لذتی بینهایتی دارد.برای شخصی میگفتم شانزده هفده سالم بود که دو دیوان قدیمی به دستم رسید.یکی خیام بود و دیگر جناب حافظ. شب ها چند ساعتی غرق اینان میشدم.و دو بال از خیام میگرفتم.و در اعماق کرانه ی زندگی پرواز میکردم. گویی میدیدم خیام در انزوای شب های پر ستاره ی نیشابور و رصد خانه ها و بیابان های سوت و کور خراسان از دیدن این ستارگان و کهکشان های عظیم حیرتی جان کُش متحمل میشد و در اعماق دانسته های ارزشمندش قی میکرد که هیچ نمیداند:هفتادو دو سال فکر کردم شب و روز//معلومم شد که هیچ معلوم نشد، و طعم گس پوچی حاصل از تفکر در افرینشی بس قهار و بی رحم که جویندگان م...

    ادامه مطلب
  • برای تو مینویسم،ای حضرت سکوت!

  • نیلوبلاگ

    دلم میخواهد بنویسم.اما نمیدانم از چه.مغزم مشغله های فراوانی دارد.اما همه اش یاوه و اباطیل است. دیروز وقتی اقا رضای سر کوچه مرا در اغوش لباس گرم هایم دید به خنده گفت علی اقا!پسر اقای فلانی! گفتم بله؟ گفت هوا که سرد نشده؟گفتم میدانم.اما ادم کف دستش را که بو نکرده.مثلا همین شبها.وقتی میخوابیم نمیدانیم صبح زنده خواهیم بود یا نه؟میدانید که؟گسل ها خیلی بیرحمانه میلرزند.من خودم فکر کنم هر شب به این فکر میکنم که ممکن است در خواب که هستم یکهو خانه بر سرم خراب شود و بمیرم.البته از مرگ گریزی نیست.امروز خانه رو سرم خراب نشود فردا بمب اتم ترامپ رو سرم میترکد!!! یا مثلا ممکن است ماشین از رویم رد بشود...اگرم هیچ کدام نشود اخرش روی یک تخت بیمارستان در پیری جان خواهم کند. انگاری اقا رضای سرکوچه ا...

    ادامه مطلب
  • برای ش. ...

  • نیلوبلاگ

    فلش بک زدن به گذشته یک بیماری وحشت ناکه تو من.از حافظه قویم ک چیزی نمیشه گفت.همین ک میدونی فلان روز در چهار سال پیش کجا بودی و چه کردی... هنوزم از جلو در دانشگاه تهران که رد میشم یاد اون روز برفی می افتم که داشتم میرفتم سربازی و تو از در دانشگاه اومدی بیرون.منو دیدی و به عنوان خداحافظی شام بیرون بودیم.شانزده بهمن نود و دو ساعت شش بعد از ظهر. یا اون پاییز سال نود و یک که بارون اومده بود و ما تو خیابون پورسینا بودیم.اونجایی که نامجو ایستاده بود ایستادم و گفتم.هی.محسن نامجو اینجا بود که اون خاطره رو تعریف کرد:این پخش که میکنی عطرت/میان همه خیابان های شهر...این پخش که میکنی عطرت... بعد ها از فرط غ...

    ادامه مطلب