
زمستان سال 92 خیلی سرد بود.در انجماد تهران و سرمایی منفی هزاران درجه بودم.در ان یخبندان تب داشتم و در حرارتی توصیف ناپذیر میسوختم.این نوشته برای ان روزهاست.روزهایی که از فرط اندوه کلمه قی میکردم. چندی پیش این نوشته را از میان انبوه نوشته ها یافتم.بعد از خواندنش چقدر دوستش داشتم و چقدر نابودم کرد.من نوشتم؟من اینچنین زوال گونه زیستم اما نمردم؟ بعدش ان زمستان فرار کردم رفتم خدمت.کویر و سرمای وحشت ناک و توهین و تشر سربازی...متعجبم که چه رویی داشتم که زنده ماندم.چنانچه جناب سعدی میفرماید: شگفت ماندهام از بامداد روز وداع که برنخاست قیامت چو بی تو بنشستم ...
ادامه مطلب