چاک

متن مرتبط با «حکایت» در سایت چاک نوشته شده است

حکایت روز های بی زندگی...

  • نیلوبلاگ

    آنها نمیدانستند دیوار ها موش دارند.موش ها گوش دارند. وقتی سرباز ها با تفنگ هایشان منتظر فرمان آتش بودند.آنها دانستند که دیوار ها خیانت کرده اند و موش ها حرف توی دهانشان نمانده است. دیروز توی مترو بودم.پیر مردی از من پرسید پسر جان.ساعت چند است؟گفتم چهار و پنجاه دقیقه.گفت گمان نمیکنم.گفتم پس چرا میپرسی؟گفت دنیا در همان دو شنبه ای که افریده شد باقی مانده.چشم هایم از تعجب گشاد شده بود.پیر مرد از حیرتم خنده اش گرفت.گفت ها؟چیه جوون؟فک میکنی از طولی عمر عقلم علف شده؟ گفتم مگر این که از فرشته ها یا همچین چیزی باشی.گفت نههه و بنا کرد به خندیدن.طوری میخندید که شانه هایش تکان شدید میخورد. بعد همان طور که...

    ادامه مطلب